|
|
|
|
|
فکر می کنید چه اتفاقی می افته که یه آدم یه دفعی و بدون هیچ مقدمه ای خودش رو گم میکنه؟آره گم شدن فقط مخصوص اشیاء و نشانی نیست .آدما هم گم میشن. چند وقت پیش سیاوش قمیشی در مصاحبه ای میگفت یه بار تو کنسرت دوبی مردم آهنگ غریبه رو درخواست کردن و اونم گفته شما که اکثرا از ایران اومدین چرا غریبه؟ و یکی جواب داد که: آدم می تونه تو خونه خودش هم غریب باشه.این مقدمه بهانه ای بود برای نوشتن این مطلب.جدا از هرگونه تعریف و تمجید و یا سرزنش که از جانب دیگران به گوش آدم می رسه اون لحظه ای که یه آدم در خلوت خودش میشینه و کارای خودش رو مورد ارزیابی قرار می ده مهمترین لحظه است چرا که در مرتبه اول خود انسان باید به رضایتمندی برسه.اما اگه همه دنیا از تو راضی باشن و خودت نباشی .درک کردن مفهوم زندگی برات خیلی سخت میشه.این روزا که فکر می کنم میبینم که آدمی بودم که تا حد اکان به کسی بدی نکردم حتی منافع خودم رو قربانی منافع دیگران کردم و از خیلی از خواسته ها و حقوق خودم گذشتم .اما به خودم خیلی مدیونم.اون چيزي كه من اصلا نمي تونم باهاش كنار بيام، نشستن و منتظر موندنه .دوست دارم چيزاي بيشتري رو تجربه كنم .جاهاي بيشتري رو ببينم .با فرهنگ هاي بيشتري آشنا بشم و همين طور دوستان بيشتر...زندگي ما اونقدر طولاني نيست كه با سستي و رخوت و روزمره گي به كشتن دقيقه هاش بپردازيم هر لحظه اي كه سپري ميشه بر نمي گرده و ما هم انرژي و انگيزه هاي متفاوتي رو درونمون احساس ميكنيم .كه طبيعتا روي كارها عكس العمل ها و گفتارمون بي تاثير نيست.اين روزا بيش از پيش اين احساس رو در خودم زنده ميبينم كه زندگي رو نزديكتر به خود واقعيم تجربه كنم.هر چند به حالت فعلي عادت كرده باشم.شايد تجربه يك سفر چند روزه به جايي كه كسي آدم رو نميشناسه و ميل به اثبات خودت در اون محيط بتونه آغازي شيرين بر اين فصل زندگي باشه.فصلي كه تكيه بر لحظه هايي داره كه لبخند رضايت رو بر لبان انسان حك مي كنه.... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت توسط آرش
|
|
||