|
|
|
|
|
ترجمه ترانه ((نمي تواند برايم عشق بخرد)) يك پيش بيني شاعرانه از گروه بيتلز درباره سقوط عشق در دره مادي گرايي.همين.....
دوست من برايت انگشتر الماسي مي خرم اگر اين راضيت مي كند برايت همه چيز ميخرم اگر اين راضيت مي كند چرا كه پول برايم پشيزي نيست و برايم عشق نمي خرد همه چيزم را به تو مي دهم اگر تو هم بگويي كه دوستت دارم شايد نتوانم كه چيز زيادي بدهم ولي هرچه دارم از آن توست چرا كه پول برايم پشيزي نيست كه نمي تواند برايم عشق بخرد نمي تواند اين را همه مي گويند بگو كه نيازي به انگشتر الماس نداري و خوشنودم كن آن را بخواه كه پول نمي تواد بخرد چرا كه پول توان خريد عشق را ندارد عشق.... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام .بازم یه شروع تکراریه نه؟بازم سلام.نمیدونم از کجای این قصه برات بگم .تعجب نکن گاهی اوقات مرز بین قصه ها و واقعیتها ملموس نیست.از اونجایی میگم که میل پیروزی و موفقیت حرف اول و آخر بود.تمام نگاها به نفر اول بودن و تمام تلاشها بر تک بودن.اما بعضی اوقات زندگی مثل فیلما نیست.این طور نیست که شخصیت اول همیشه بر تمامی مشکلات غلبه کنه.چون آدمهای توی فیلم یه جورایی قراره که آرمانی باشن تا بتونیم نقاط ضعف مونو با هم ذات پنداری با اونها از یاد ببریم.این خاصیت طوفانه وقتی بلند شد میشکنه و میبره.حالا دیگه آدم طوفان زده یاد پیروزیاش نیست .سودای اول بودن نداره.خیلی فکرا مثل خوره به جونش افتادن .از کسایی حرف خورده که انتظار نداشته.چند وقتی سپری میشه تا به شرایط فعلیش عادت کنه و همین چند وقت یعنی عقب موندگی از خیلی کسا و خیلی چیزا.این رسم پیکار واسه اول بودنه وقتی اول نیستی دوم و دهم و آخرش یکیه!سعی می کنه یه جور دیگه باشه.یه آدم که صبح رو به شب میرسونه یه آدم که آرمان و هدفی نداره جز زیستن.یه آدم که خودش رو از همه چی محروم کرده حتی از عشق.آدمهای زیادی باهاش برخورد میکنن یکی ازش خوشش میاد یکی میگه این چرا اینجوریه و بیتفاوتی پاسخیه که هر دو گروه باهاش برخورد میکنن.دیگه دوره کوچه گردی و پرسه زدن با لباسهای ژنده و موی ژولیده هم نیست .پس باید این مسر رو بره حتی بی هدف.همه چی داره پیش میره تا اینکه تو پیدات میشه.تویی که همین کشتی طوفان زده رو دوست داری بدون اطلاع از گذشته و آینده نا معلومش.همون بیتفاوتی ها رو میبینی اما انگار چیز دیگه ای رو دیدی .تو اومدی با جادوی محبتو میخوای مرحمی باشی بر زخم های این کشتی شکسته .اونقدر بزگی که اون بیتفاوتی ها مصنوعی جلوه می کنند و میفهمی که محبت بی پاسخ نیست.اما قصه دوباره ها بازم میخواد سرنجام این قصه رو بنویسه.((در سایه بوته هیچ نمی روید)) .بازوی محبت اونقدر قوی نیست تا دستهای این شکسته رو بگیره و به حرکت دوباره ترغیبش کنه.((عادت بدترین بیماریهاست)) و کسی که به باختن و بی تفاوتی عادت کرد سخت میشه تکونش داد.اما عشق و محبت بین آدمها چیزی نیست که با گذشت زمان فراموش بشه .کم رنگ میشه اما محو نمیشه. باور کن لرزش دستها بعد از این همه سال تصنعی نیست.به حرف(( سایه )) می رسیم :
ای عشق همه بهانه از توست |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر مرز بین بودن و نبودن ما آدمها باریک و غیر قابل لمسه.تا همین چند روز پیش با شور و اشتیاق همیشگی از پیشرفت گروه و صعودهای بهتر و کمک به بچه های بی سرپرست حرف می زدی.چقدر انگیزه داشتی و این برای کسی که چند روز پیش از این غم از دست دادن دختر جوونش رو تجربه کرده بود.... اما میشد از بغض همیشگی تو صدات و اشکایی که موقع خوندن آهنگ بانو از چشمات سرازیر می شد فهمید که درونت پرآشوب و بیقراره.و تو نمیخواستی این ناراحتی روحیه بچه های گروه رو خراب کنه.آره خیلیا ظاهر خونسرد و لبای خندون تو رو نشونه بی تفاوتی می دونستند ولی....یغما گلرویی یه جمله داره که میگه:(سلام یعنی خداحافظی هم در کار خواهد بود) و چقدر فاصله این دو کوتاه بود.اگه بخوام بنویسم خیی طولانی میشه .مگه میشه خاطره ها رو تو سطرهای یه نوشته جاداد به طوری که حق مطلب ادا بشه.هیچ کس غیر کسایی که اونجا بودند نمیتونن اون لحظات تلخ رو تصور کنند.دستایی که ناخودآگاه به سوی خدا دعا می کرد و... آره رفتنت هم به قول جمله همیشگی خودت که هممون باید یکی بشیم باعث اتحاد و یکدلی شده بود دیروز تو مراسم خاکسپاریت حال بچه ها یه جور دیگه بود اشکهاشون بی قراریاشون دلتنگیاشون همه واقعی بودن و این چیزی بود که من تا این سن و سال کمتر دیده بودم. .از خدای بزرگ واسه خوانواده ای که تو چند روز دو مصیبت بزرگ رو تجربه کرده صبر و بردباری آرزو دارم.
((بدرود ای معلم من))
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت توسط آرش
|
|
||