تبليغاتX
دست نويس
هر آنچه از دل بر آيد
برای منی که بفهمی نفهمی یه جورایی عشق کتاب و کتاب خون بودم !!!اومدن به نمایشگاه کتاب اگر چه دیگه  آنچنان جذابتی نداره اما یه جورایی تداعی کننده بعضی روزهای قشنگه.روزایی که ۱۰ شب با یه دوست دیگه هماهنگ کنی و ۱۲ همون شب سوار اتوبوس شی به عشق کتاب و رفتن تو غرفه های خارجی و محک زدن سطح مکالمه انگلیسی پایین!! خودمون.امسال اما انگیزه سفر نمایشگاه نبود خواستم با خودم تو یه جای دیگه و یه مقدار بلندتر مثل توچال خلوتی بکنم.اما همون رشته ای که دوست بر گردن ما افکنده من رو به سمت ساختمون های بتونی نمایشگاه کتاب کشوند .هرچند زمان دیدار اندک و مجال کافی نبود و یکی از دوستان مدام از چیزی به نام حوصله دم می زد که در حال سر رفتن بود.اما باز دیدار با یک دوست اهل قلم و توانا در حیطه ترانه باعث شد که اومدنم آنچنان هم بی فایده نباشه.در مورد کلیت نمایشگاه و مناسب و یا عدم مناسب بودن مکانش صحبت زیاده اما باز جای شکرش باقیه که هزاران نفر با هزاران انگیزه غیر کتاب و کتاب خونی هم به این بهانه به اون محل میان و تشکیل یک نمایشگاه دیگه رو میدن .نمایشگاهی که حاوی حرفهاییه که در قالب صدها کتاب هم نمی گنجه. به قول اردلان سرفراز:

نه زمین خاک قدیمی

نه هوا همون هواست....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط آرش  |