تبليغاتX
دست نويس
هر آنچه از دل بر آيد
یه روز یه خوابی دیدم

خوابی که خاطرم نیست

اما دلم می دونه

که خواب آخرم نیست.

سه چار بهار قبل خواب

دلم چه با صفا بود

خالی بود از کینه و دلم پر از خدا بود.

نه می دونست گشنگی فحشه!یا حرف زوره

نه میدونست عاشقی یه راه بی عبوره!

سه چار بهار قبل خواب یه مرد ساده بودم.

تو عالم سواره ها خودم پیاده بودم.

چه خوب به یادم میاد تو رفتنی نبودی

از جنس شیشه اما شکستنی نبودی.

سه چار بهار قبل خواب گذشته نازنینم!

حالا به این دلخوشم که خوابت و ببینم

حالا خدای قلبم یه عالمه نفرته

سزای مرد ساده زندگی با حسرته.

نه خواب تو بهانست من از خودم شکستم

دیگه به خوابم نیا وقتی چشامو بستم

سه چار بهار قبل خواب حالا فقط خیاله

چه گشنه باشم چه سیر بودن تو محاله...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت   توسط آرش  |