<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دست نويس</title>
<link>http://yeklabkhand.blogfa.com/</link>
<description>هر آنچه از دل بر آيد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 30 Sep 2009 14:05:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نسل بی ناخن!</title>
<link>http://yeklabkhand.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>بهانه نوشتن این پست یه کتابه.کتابی که توسط یکی از همنوردان در گروه کوهنوردی ما نوشته شده.رمانی به اسم ((کلاغهای بی ناخن)).با خوندن این کتاب تصویر زیبایی از زندگی نسل امروز در ذهنم شکل گرفت و بیش از پیش به این اعتقاد خودم استوار شدم که جوون های ما در صورت حمایت توان خلق آثار قشنگ و موندگار رو بدون در نظر شرایط سنی و جنسیتی دارا هستند.کتاب با یک مربع رفاقتی شروع میشه رفاقتی که نمونه اون رو میشه در فیلمهای مسعود کیمیایی دید ولی این بار اضلاع تشکیل دهنده این مربع ۴ دختر مدرسه ای هستند.وجود همین مربع رفاقت میتونه باعث تقویت نوستالژی نسل قبل از ما بشه که به دنبال یک ذهنیت تاریخی همیشه در ناخودآگاه ایده آل گرای خودش به دنبال خلق چنین روابط مستحکمی بوده- هست و خواهد بود.و به نوعی شناسنامه اصالت و ایرانی بودن این رمان رو به رخ میکشه.تصویر قشنگ دیگه این کتاب تصویر خانوادست که زلال و روان و بدون غلو و بزرگ نمایی های رایج  نقش خودش رو در سرنوشت افراد بازی میکنه بدون اون که از باور پذیری و رئالیسم موجود در جامعه فاصله بگیره.یعنی نویسنده با زیرکی از سیاه و سفید کردن موضوعات حذر کرده و سعی بر اون داره که مخاطب رو اسیر تنفر و علاقه لحظه ای از پدیده ای  نکنه و بالعکس مثل یک راوی قهار خواننده رو با یک موج آرام و بدون سکسکه های رایج درگیر شخصیت های کتاب و همذات پنداری با اونها بکنه.و همین پرهیز از سیاه نمایی و قهرمان سازی کمک فراوانی به باورپذیری بیشتر این رمان میکنه.در یک نمای کلی رمان ((کلاغ بی ناخن)) می تونه صدای نسل امروز باشه .نسلی که شاید میبایست عشق گمشده خودش رو در کافی شاپ ها و ماشینهای مدل بالا جستجو کنه و جدا از یک عمقی نگری اسیر درهای قفل شده و بسته شده و مثل باران شخصیت اصلی داستان دچار یک خودگم شدگی شخصیتی میشه  که نمونه اون رو  با یه مقدار دقت در افراد همنسل خودمون  می بینیم.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با آرزوی روزهای آفتابی تر برای نویسنده کتاب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 14:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yeklabkhand&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>yeklabkhand</dc:creator>
<guid>http://yeklabkhand.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ترانه</title>
<link>http://yeklabkhand.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>از من عاشق تر نیست اون که اومد از راه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه چی رو میشه همین امروز- فردا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از من عاشقتر نیست اون که گل گفت با تو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من کمی مغرورم نمیگم حرفامو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از من عاشقتر نیست اون که خامت کرده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من که دل دادم اون. چی به نامت کرده؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;((افشین مقدم))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوزم میشه عاشق بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو باشی کار سختی نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدون مرز با من باش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر چه دیگه وقتی نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-----------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نترسون عشق و از رنج&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نترسون ما رو از مرگ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 07:45:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yeklabkhand&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>yeklabkhand</dc:creator>
<guid>http://yeklabkhand.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواب من...</title>
<link>http://yeklabkhand.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>یه روز یه خوابی دیدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوابی که خاطرم نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما دلم می دونه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که خواب آخرم نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه چار بهار قبل خواب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم چه با صفا بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خالی بود از کینه و دلم پر از خدا بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه می دونست گشنگی فحشه!یا حرف زوره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه میدونست عاشقی یه راه بی عبوره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه چار بهار قبل خواب یه مرد ساده بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو عالم سواره ها خودم پیاده بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه خوب به یادم میاد تو رفتنی نبودی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از جنس شیشه اما شکستنی نبودی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه چار بهار قبل خواب گذشته نازنینم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا به این دلخوشم که خوابت و ببینم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا خدای قلبم یه عالمه نفرته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سزای مرد ساده زندگی با حسرته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه خواب تو بهانست من از خودم شکستم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه به خوابم نیا وقتی چشامو بستم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه چار بهار قبل خواب حالا فقط خیاله&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه گشنه باشم چه سیر بودن تو محاله...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 07:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yeklabkhand&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>yeklabkhand</dc:creator>
<guid>http://yeklabkhand.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خداحافظ ايده آل...</title>
<link>http://yeklabkhand.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>سلام.تو يه كتابي يه جمله خوندم كه هرچه زمان گذشت بيشتر معني اون جمله برام قابل لمس و آشكار شد.:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;((اگر انساني زير ۳۰سالگي ايده آل فكر نكنه احمقه !و اگه همون آدم بعد ۳۰ سالگي ايده آل فكر كنه احمقه.))من هنوز ۳۰ ساله نشدم.دوست داشتم و دارم كه در مورد خيلي چيزا ايده آل فكر كنم و ايده آل رو مد نظر قرار بدم .اما اين روزها كمتر ميشه نشوني از آيده آل رو در جايي پيدا كرد .جامعه مصرفي و مادي گراي امروز مجالي براي دغدغه ها و تفكرات روشنفكرانه و ايده آليستي باقي نذاشته.قطعا مشكلات فراوان اقتصادي كه پيش پاي نسل جوان قرار داره و اونها از حداقل هاي تشكيل يك زندگي مستقل فرسنگها دور نگه ميداره امكان تفكر صحيح به يك زندگي ايده آل رو هم نميده چه برسه به انجام اون.قديمي ها در اين جور مواقع از يك جمله كليشه اي استفاده ميكنند .((صبر كن همه چي درست ميشه))اما ايا عمر از دست رفته رو ميشه دوباره به دست آورد؟زمان تنها چيزيه كه قابل خريدن نيست .به طور حتم با گذر عمر انرژي آدم هم تحليل ميره نشاط و شادابي ازدست ميره .سرخوردگي و انزوا طلبي جايگزينش ميشه و اونجاست كه نه تنها ايده آل و مطلوب بلكه متوسط هم به دست نمياد.روزنامه جام جم در چند شماره قبل خودش مقاله با عنوان رشد ازواج ميان زنان مسن و پسران جوان چاپ كرده بود كه در خودش تامل برنگيز بود.نميخوام اين رويداد اجتماعي رو نقد كنم.اما مگه چند سال ميشه با يه جمله دوستت دارم يك انسان ديگر رو پايبند كرد.وقتي شرايط ازدواج و تشكيل خانواده در سن ازدواج براي اكثريت جامعه غير ممكن جلوه ميكنه.ازدواج تبديل به يك ريسك نامعلوم ميشه كه مي تونه شيريني وصال رو از ابتدا در سايه تلخي جدايي قرار بده.با توجه به شرايط اقتصادي حاكم بر دنيا اميد به بهبودي كوتاه مدت اين قضيه چندان محتمل نيست و اين يك راه نامعلوم رو جلوي پاي هر جووني قرار ميده .راهي كه از پايانش اطلاع دقيقي در دست نيست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما شايد يك پايان تلخ بهتر از يك تلخي بي پايان باشه....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 08 Jul 2009 12:12:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yeklabkhand&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>yeklabkhand</dc:creator>
<guid>http://yeklabkhand.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخر اين قصه...</title>
<link>http://yeklabkhand.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>نميدونم چرا بعضي مسائل تو دنيا اينطورين.اگه از مسير درست و اخلاقيش پيش بري درصد موفقيتت يك دهم درصد راه ميانبرشه.واسه بعضي چيزا و يا داشتن بعضيا بايد دروغ گفت .قصه ساخت و همه چيز رو ايده آل و رويايي نشون داد. و وقتي آب از آسياب افتاد و خرت از پل رد شد طرف رو در مقابل عمل انجام شده قرار بدي و اونم راه برگشتي براش نمونه.اما واقعا نميشه انتظار داشت خونه اي كه سنگ بناش بر پايه دروغ و حقه بازي بنا شده خونه مستحكم و پايداري باشه.پايداري يك علاقه صادقانه خيلي بيشتر از يك به هم رسيدن رياكارانه هست هرچند ذهن و احساس در خيلي موارد نتونه اين قضيه رو به درستي هضم كنه.خيلي اوقات كه خسته از كار روزانه و هزار و يك مشغله فكري و تالم روحي به خونه ميري و موقع خواب ميشه .خيلي لذت بخشتره كه وجداني آسوده داشته باشي از اينكه راه درست رو انتخاب كردي و تاوانش رو هم خواهي پرداخت...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما تو ايران غالبا براي آرزوها و فرصت هاي از دست رفتمون عزا ميگيريم و اشك ميريزيم چه در خفا و چه عيان .زندگي در چرخه تكرار گونه و روبه جلوي خودش اجازه مكث كردن و زوم بيش از حد روي يك موضوع رو به آدم نميده.اين از بعد عاطفي خيلي دردناكه اما نميشه با واقعيت اين روزگار جنگيد .بعضي چيزها از خواست و اراده افراد خارجه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرچه هيچ چيز نميتواند شكوه علفزار و طراوت گلها را دوباره بازگرداند.اما بايد قوي بود و به آنچه به جا مانده اميد بست....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Jul 2009 14:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yeklabkhand&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>yeklabkhand</dc:creator>
<guid>http://yeklabkhand.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماجراي درباره الي...</title>
<link>http://yeklabkhand.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>پنجشنبه هفته قبل تصميم گرفتم به سينما برم و فيلم درباره الي رو كه با كلي حرف و حديث اكران شده و تونسته بودچند تا جايزه بين المللي رو به دست بياره. ببينم.اين طوري شد كه به همراه يكي از دوستان رفتيم و روي صندلي سينما نشستيم تا فيلم تموم شد.فيلم خيلي قشنگي بود ولي وسطاي فيلم يهو احساس كردم كه موضوع فيلم يه جوارايي شبيه فيلم ماجرا از آنتونيونيه.اگه آخر فيلم هم همون جوري تموم ميشد و خبري از الي نمي شد كه ديگه مو نمي زد.منكر ارزشهاي فيلم جديد اصغر فرهادي نميشه شد ولي يادمون نره كه فيلم مارمولك هم يه جورايي برداشت از فيلم ما فرشته نيستيم بود و ترانه تصور كن يغما گلرويي هم با يكي دو سطر تغيير تقريبا همون ترانه تصور كن از گروه بيتل بود.اما با تمام اين اوصاف براي مخاطب جدي تر سينما فيلم درباره الي يه پيشنهاد عاليه و نشون ميده كه سطح سينماي ايران خيلي بالاتر از فيلمهايي مثل اخراجي هاست كه فقط به قصد خندوندن و تصرف گيشه ساخته شدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 18 Jun 2009 07:11:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yeklabkhand&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>yeklabkhand</dc:creator>
<guid>http://yeklabkhand.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمایش +گاه -کتاب</title>
<link>http://yeklabkhand.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>برای منی که بفهمی نفهمی یه جورایی عشق کتاب و کتاب خون بودم !!!اومدن به نمایشگاه کتاب اگر چه دیگه  آنچنان جذابتی نداره اما یه جورایی تداعی کننده بعضی روزهای قشنگه.روزایی که ۱۰ شب با یه دوست دیگه هماهنگ کنی و ۱۲ همون شب سوار اتوبوس شی به عشق کتاب و رفتن تو غرفه های خارجی و محک زدن سطح مکالمه انگلیسی پایین!! خودمون.امسال اما انگیزه سفر نمایشگاه نبود خواستم با خودم تو یه جای دیگه و یه مقدار بلندتر مثل توچال خلوتی بکنم.اما همون رشته ای که دوست بر گردن ما افکنده من رو به سمت ساختمون های بتونی نمایشگاه کتاب کشوند .هرچند زمان دیدار اندک و مجال کافی نبود و یکی از دوستان مدام از چیزی به نام حوصله دم می زد که در حال سر رفتن بود.اما باز دیدار با یک دوست اهل قلم و توانا در حیطه ترانه باعث شد که اومدنم آنچنان هم بی فایده نباشه.در مورد کلیت نمایشگاه و مناسب و یا عدم مناسب بودن مکانش صحبت زیاده اما باز جای شکرش باقیه که هزاران نفر با هزاران انگیزه غیر کتاب و کتاب خونی هم به این بهانه به اون محل میان و تشکیل یک نمایشگاه دیگه رو میدن .نمایشگاهی که حاوی حرفهاییه که در قالب صدها کتاب هم نمی گنجه. به قول اردلان سرفراز:
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه زمین خاک قدیمی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه هوا همون هواست....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 17 May 2009 10:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yeklabkhand&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>yeklabkhand</dc:creator>
<guid>http://yeklabkhand.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قافله عمر</title>
<link>http://yeklabkhand.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>تو زندگی هر آدمی لحظاتی وجود دارند که از اونها به عنوان لحظات کلیدی یاد می بریم.و یکی از سخت ترین لحظات کلیدی لحظه انتخابه.حالا هرچه قدر عمیقتر به یک قضیه و بازخوردها و حواشی اون فکر کنیم وارد اون قضیه شدن و تصمیم گری و انتخاب هم برامون سخت تر میشه.واین قضیه لحظه ای بیشتر نمودپیدا می کنه که فرصتی برای آزمون و خطا هم برای آدم باقی نمونده باشه.یه ضربالمثل خارجی میگه آدم عاقل هرگز تمام تخم مرغهاش و توی یک سبد نمی زاره .به این مفهوم که اگه اتفاقی واسه اون سبد بیفته دیگه تخم مرغی براش باقی نمی مونه .اما من معتقدم گاهی تصمیمهای احساسی بهتر از تصمیمات عقلانی راهگشا میشن به خصوص اگه قبول کنیم که دایره عقلانیت از دایره احساست کوچیکتره چون بر پایه استدلال و عینیت حرکت می کنه.برای من که متولد فروردینم چند روز دیگه یک عدد به یکان سال شمار زندگیم اضافه میشه.امسال سال ویژه ایه به خاطر خیلی چیزا و مهم تر از همه به خاطر خودم.چون همیشه پس از یک دوره رخوت پرواز یه حال دیگه ای داره هر چند پر خطره اما از نشستن و انتظار قشنگتره چون همه چیزش دست خودت و لطف خداست.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;در خویش سفر کردم و از خویش بریدم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;در راه سفر هرچه بلا بود کشیدم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;با حیرت بسیار ولی از تو شنیدم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;این راه که طی شد پایان سفر نیست&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;شش منزل دیگر از راه تو باقیست&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;گفتی که چهار است سفرهای تو هشدار&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;یار تو به یک بار رسیدن نشود یار&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Apr 2009 09:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yeklabkhand&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>yeklabkhand</dc:creator>
<guid>http://yeklabkhand.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من-موسیقی-بیخوابی</title>
<link>http://yeklabkhand.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>همیشه وقتی نزدیکای سال نو میشه.به فکر این میفتم که بشینم و به عملکرد سال گذشته خودم فکر کنم.ببینم چه میخواستم ؟چه کردم؟ و چه شد؟هرچند تو این چند سال اخیر همیشه همه چیز تقریبا یک جور عادی و یکنواخت بوده و منحنی نمودار نه فرود درست و حسابی و نه صعود به درد بخور داره.مثل موزیکی که همیشه روی یک ریتم باشه نه اوجی و نه فرودی .این موزیک شاید برای یک مدت کوتاه آرامش بخش باشه اما خنثایی بیش از حدش بعد یه مدت دل آدمو میزنه.زیبایی زندگی به فراز و فروداشه مثل نقطه اوج یه آهنگ که سبک بال تو رو به یک فرود شاعرانه دعوت میکنه.این سال جدید سال هر حیوونی که هست!!!.زمانی دارای معنی میشه که تحولی در درون خودمون ایجاد کنیم و گرنه گاهشمار ۳۶۵ روزه خیلی زود در یک چرخش تکرار گونه. ما رو به مقصد نهایی خودمون راهنمایی میکنه بدون اونکه منتظرش باشیم.و توشه راهمون چیزی جز یک کوله بار حسرت نیست.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو یکی از شبای بیخوابی کتاب (سال صفر) اردلان سرفراز رو باز کردم واین ترانه اومد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش به شهر خوب تو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرا همیشه راه بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راه به تو رسیدنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین پل نگاه بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرا ببر به خواب خود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که خسته ام از همه کس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که خواب و بیداری من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر دو شکنجه بود و بس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من از تو حرف می زنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب عاشقانه می شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو را ادامه می دهم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین ترانه می شود....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Feb 2009 18:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yeklabkhand&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>yeklabkhand</dc:creator>
<guid>http://yeklabkhand.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گمشده-محرم-جنبه</title>
<link>http://yeklabkhand.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>سلام .اين چند وقته كه مطلب جديدي ننوشتم مشغول ديدن سريال lost بودم.سريال خيلي جالبيه و پيشنهاد ميكنم همه دوستان اگه به اندازه كافي وقت دارند(چون ۸۸ قسمته) اين سريال ببينند .نكته خيلي جالبي كه در اين سريال ديده ميشه اينه كه هيچ آدمي رو مطلقا خوب و يا مطلقا بد نشون نميده.و با تكيه به اين اصل كه رفتار و منش هر شخص ميتونه وابسته اي از شرايطي باشه كه اون فرد در گذشته خودش و يا خانوادش تجربه كرده پیش می ره.نكته جالب ديگه بحث قضاوتهاي زودهنگاميه كه ما در زندگي خودمون به راحتي انجام ميديم و شخصيت هر فردي رو بدون آگهي كافي در بعضي از موارد خرد ميكنيم .اما تو اين سريال نشون ميده كه قضاوت پيرامون شخصيت افراد كار ساده اي نيست و از ظاهر و رفتار عادي هر فرد نميشه به شخصيت درونيش پي برد و ما در مورد اطرافيان و دوستان خودمون مي بايست زمان بيشتري رو به شناخت فرد اختصاص بديم.سخن رو كوتاه ميكنم ببينيد و قضاوت كنيد پشيموني در كار نيست .۱۰۰٪ تضميني&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند سالي بود كه ترجيح ميدادم در مراسمي كه به مناسبت عزاداري محرم و به شكل عجيب و غريبي برگزار ميشه شركت نكنم .فكر ميكنم يك ساعت فكر كردن پيرامون يك قضيه بهتر از هزار ساعت عزاداري بدون پشتوانه فكري باشه اونم در شرايطي كه ميشه از پول اين همه ريخت و پاش الكي و چشم و هم چشمي هاي بچه گانه در مورد اسم مداح و تعداد نفرات و ....هزار و يك گره از مشكلات آدماي محتاج و گرفتار باز كرد كه جدا از  بحث  ثواب .انساني تر هم هست.اما امسال كه دوباره به همراه دوستان در چند تا از اين مراسم شركت كردم .ديدم كه تنها چيزي كه روز به روز در حال كمرنگ تر شدنه خود اصل قضيه است و اون چيزاي كه در حال پر رنگ تر شدنه زرق و برق لباسا .تند تر شدن آرايشا .مدلاي موي عجيب و غريب .چشمكها و لبخنهاي مليح و بلوتوث هاي روشنه. دقيقا مراسم عزاداري تبديل به يه نوع شو يا كارناوال شده .قصد قضاوت و حكم صادر كردن ندارم اما آدمي رو كه هدفش از شركت در اين  جمع رو تفريح عنوان ميكنه رو هم زياد نميشه سرزنش كرد....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;----------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدايا به همه ما ظرفيت و جنبه عطا كن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الهي آمين&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Jan 2009 19:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yeklabkhand&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>yeklabkhand</dc:creator>
<guid>http://yeklabkhand.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
